داستان از یک جزیره شروع می شود؛ جایی که کوستاس (پسر مسیحی) و دفنه (دختر مسلمان) در یک میکده همدیگر را پیدا می کنند و عشقشان یواش یواش جان می گیرد. درست بالای سرشان یک درخت انجیر از شکاف سقف بیرون زده و انگار همه رازهای قرارهای پنهانی و روزهای خوششان را می بیند. اما وقتی جنگ سر می رسد و شهر زیر دود و آوار می رود، همه چیز از هم می پاشد و این دو عاشق هم ناپدید می شوند؛ فقط همان درخت می ماند و خاطره هایی که در دلش ورقینو کرده است.
سال ها بعد کوستاس دوباره برمی گردد تا رد عشق گمشده اش را پیدا کند. «جزیره درختان گمشده» با روایت های چند لایه جلو می رود؛ گاهی از نگاه همان درخت انجیر که شاهد بی طرف ماجراهاست و گاهی با روایت هایی از گذشته قبرس و زندگی امروز در لندن. نتیجه اش یک رمان شاعرانه و پرکشش است درباره عشق و جدایی، زخم های جنگ، مهاجرت و این که طبیعت چطور حافظه آدم ها را در خودش نگه می دارد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.