سیارک هر چی تلاش می کرد خودش را به مدار کوتوله نزدیک کند، انگار یک نیروی نامرئی دوباره هلش می داد و برش می گرداند سر جای خودش. او خسته و کلافه شد و رو به ماه گفت که این وضع عادلانه نیست و دلش می خواهد از این مدار تکراری خلاص شود.
سیارک به ماه گفت: «من باید یه جوری جایم را با این کوتوله عوض کنم. اگر من روی مدار او باشم، از او تندتر دور می زنم و می توانم چیزهای بیشتری ببینم.» ماه هم گوش می داد تا بفهمد این عجله و رقابت سیارک آخرش به کجا می رسد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.