وسط یک مزرعه ساکت و خلوت، یک مترسک پیر تنها ایستاده بود و کارش این بود که روباه ها، گوزن ها، موش ها و کلاغ ها را از مزرعه دور کند. برای همین هم هیچ کس دل و جرات نزدیک شدن به او را نداشت و حیوان های جنگل فکر مي کردند مترسک اصلا اهل رفاقت نيست. خلاصه اين مترسک يک عمر را با تنهايي و سکوت گذرانده بود.
اما يک روز يک بچه کلاغ کوچولو از آسمان پايين افتاد و درست کنار پاي مترسک روي زمين فرود آمد. مترسک که تا آن روز فقط قرار بود بترساند، ناگهان با يک موجود کوچولو و نيازمند روبه رو شد و همه چيز شکل ديگري گرفت. اين قصه، داستان يک دوستي غير منتظره است که آرام آرام دل مترسک را نرم مي کند و نشان مي دهد گاهي يک اتفاق کوچک مي تواند دنياي آدم را عوض کند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.