«بهار حکمت» وقتی می فهمد آلزایمر سراغش آمده، تازه می فهمد ترس واقعی یعنی چه. او سال ها با خاطرات قدیمی اش درگیر بوده، اما حالا که حافظه اش دارد کم کم عقب می کشد، مجبور می شود برگردد به همان ورقینو ها؛ به زادگاهش و عمارت حکمت. جایی که قرار است قبل از این که همه چیز از ذهنش پاک شود، دنبال تکه هایی از گذشته بگردد که یک عمر تلاش کرده بود زیر فرش پنهانشان کند.
بهار وارد راهروهای تاریک آن عمارت که می شود، ناگهان با تلخ ترین تصویرهای کودکی اش رو به رو می شود؛ شبی که زمانی عشق قدیمی اش از آن به عنوان جهنم روی زمین یاد کرده بود. صداهایی آشنا و نفس هایی سنگین دوباره دورش می پیچد و او را پرت می کند وسط همان وحشت قدیمی؛ لحظه ای که گرمایی عجیب پشت سرش حس می کند و دستی محکم جلوی دهانش می نشیند، و خودش می ماند و سوال هایی که بالاخره باید جوابشان را پیدا کند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.