آدم ها کم کم به یکی از مسیرهای تکراری زندگی خو می گیرند؛ درست مثل سیاره ای که دور مدار خودش می چرخد و راه دیگری بلد نیست. وقتی این عادت جا می افتد، روزها پشت هم ردیف می شوند و سال ها بی سروصدا می گذرند و اسمش را می گذاریم تقدیر.
من هم تا قبل از یک غروب بارانی در سه شنبه اول دی ۱۳۸۸، فکر می کردم همه چیز همین روال همیشگی را دارد و زندگی همان مدار آشنای خودش را می رود. اما همان روز، یک اتفاق ساده همه چیز را از ریتم انداخت و باعث شد به این فکر کنم که شاید همیشه هم قرار نیست در همان چرخه قدیمی گیر بمانیم.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.