«حسی از سرپناه» از جان آپدایک یک داستان کوتاه جمع و جور اما پرحس است که سراغ حال و هوای نوجوانی و لحظه های حساسِ بزرگ شدن می رود. قصه از یک روز برفی و روشن در کلاس درس شروع می شود و روی ویلیام یانگ تمرکز دارد؛ پسری باهوش و کم حرف که زیاد با جمع جور نمی شود و بیشتر در دنیای خودش زندگی می کند. او بالاخره تصمیم می گیرد احساسش را به مری لندیس بگوید؛ دختری که مدت ها در ذهنش ایده آل و دست نیافتنی بوده.
اما جواب مری، ساده و بی تعارف، همه چیز را عوض می کند و ویلیام را با واقعیت تنهایی و خیال پردازی هایش رو به رو می سازد. جذابیت داستان اینجاست که اتفاق های بیرونی زیاد بزرگ و هیجان انگیز نیستند، ولی تغییر اصلی توی ذهن و دل شخصیت رخ می دهد. آپدایک با نثر دقیق و تصویرسازی های لطیف، نشان می دهد یک کلاس گرم که اول مثل پناهگاه به نظر می رسد، چطور می تواند کم کم حس محدودیت و خالی بودن بدهد. اگر داستان هایی دوست دارید که آرام پیش می روند اما ته دل شما چیزی را تکان می دهند، این کتاب انتخاب خوبی است.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.