کتاب «ته چشم هاش انگار مرگ دست تکان می داد» نوشته رضا کاظمی (1349) از آن داستان هایی است که از همان صفحه های اول، فضای تلخ و درگیرکننده اش را می ریزد روی دل آدم. روایت با حال و هوایی تیره و حساس جلو می رود و کاری می کند مدام دنبال نشانه ها بگردی؛ نشانه هایی از ترس، فقدان، و آن حس آشنای نزدیک بودن پایان. زبان داستان روان است و تصویرسازی ها طوری اند که راحت می توانی صحنه ها را توی ذهنت ببینی.
این کتاب بیشتر از این که فقط یک قصه ساده باشد، سراغ لایه های پنهان احساسات و تصمیم های آدم ها می رود؛ جایی که امید و ناامیدی کنار هم راه می روند و هر اتفاق کوچکی می تواند همه چیز را عوض کند. اگر رمان هایی را دوست داری که هم کشش داشته باشند و هم بعد از تمام شدن، ذهنت را درگیر کنند، این اثر از انتشارات نیماژ می تواند انتخاب خوبی برایت باشد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.