نگاهم افتاد به نیم رخ هما؛ سرش پایین بود و لب هاش رو محکم روی هم فشار داده بود و کنارم قدم برمی داشت. دلم می خواست همون لحظه همه چیز رو بگم، از اتفاق دیشب تا این که واقعاً کار رو به جاهای باریک کشوندم و یکی رو از پا درآوردم، اما کلمات توی گلوم گیر می کرد.
یه چیزی توی صورت هما بود که نمی ذاشت حرف بزنم؛ همون حس غریب و آشنایی که گاهی توی نگاه آدم ها می بینی و می فهمی فاصله زیادی بین تو و اوناست. انگار می گفت از جنس من نیستن، انگار قراره این پیاده روی تا ته دنیا، بیشتر از هر چیزی تنهایی و سنگینیِ رازها رو رو دوشم بندازه.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.