نادی امروز حوصله اش سر رفته و دلش می خواهد مثل همیشه بازی کند، اما هر کسی یک کاری دارد و کسی وقتش را به او نمی دهد. ملیسا به نادی پیشنهاد می کند که یاد بگیرد گاهی تنهایی هم سرگرم شود و با خیال خودش بازی های تازه بسازد.
نادی هم همین کار را می کند و کم کم از دل همین بازی جدید، یک ماجرای بامزه و کنجکاو کننده پیش می آید. او سرنخ هایی پیدا می کند و می فهمد چه کسی یواشکی آب نبات های ملیسا را برمی دارد و داستان را به یک کشف هیجان انگیز تبدیل می کند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.