يه صداي خيلي آروم تو ذهن آرتور مي پيچه: «بازش کن.» آرتور جعبه رو بر مي داره و سرماي فلزش رو زير نوک انگشتاش حس مي کنه. يه کم تکونش مي ده و مي فهمه يه چيزي اون تو هست که صدا مي ده.
دلش مي لرزه اما کنجکاوي ولش نمي کنه. آروم در جعبه رو بر مي داره و همون لحظه حس مي کنه قراره يه اتفاق عجيب بيفته؛ يه کشف تازه که مي تونه همه چي رو عوض کنه و پايش رو به يه ماجراي غير منتظره باز کنه.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.