بعضی وقت ها تصمیم گرفتن واقعا کار راحتی نیست، مخصوصا وقتی پای دیلیا، خواهر بدعنق من، وسط باشد! مامان هم که افتاده به جان خانه و می خواهد همه چیز را مرتب و رو به راه کند. بعد هم خیلی جدی می گوید اگر خودم نتوانم تصمیم بگیرم کدام وسیله ها اضافی هستند و باید بروند، خودش دست به کار می شود و به جای من انتخاب می کند. همین یک جمله برای من یعنی یک فاجعه تمام عیار!
حالا باید یک جوری از این بحران جان سالم به در ببرم و چیزهای مهمم را نجات بدهم. خوشبختانه «آفتاب های لب بوم» سر و کله شان پیدا می شود تا کمکم کنند، البته نه فقط یک بار، چند بار! کتاب «آره! نه (شاید...)» از لیز پیشون با یک روایت بامزه و پر از دردسرهای آشنا، نشان می دهد تصمیم گرفتن چقدر می تواند سخت و در عین حال خنده دار باشد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.