ریک دقیقا نمی دانست چی از خواب پراندش، فقط مطمئن بود این بیدار شدن مثل همیشه نیست که بعد از یک خواب خوب پیش می آید. هنوز چشم هایش درست باز نشده بود که یک بوی عجیب خورد توی دماغش؛ نه بوی شیرین گندم و دارچین، نه آن بوی آشنای چیزی که گاهی از کارهای مامان جادوگر بلند می شد.
این یکی بیشتر شبیه بوی نم و رطوبتِ چیزی بود که انگار مدت ها توی یک گوشه مانده و هوا نخورده. ریک لحظه ای با خودش فکر کرد نکند موش باشد؟ یا شاید یک چیزی بدتر... همان جا بود که فهمید قرار است امشب ماجراهای تازه ای شروع شود.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.