کریستان از همان روزهای اول حس می کرد آقای مون، معلم جدیدش، یک جورهایی با بقیه فرق دارد. وقتی برای مهمانی هالووین به خانه اش می رود، تازه می فهمد این حس بی دلیل نبوده: درها یکی یکی قفل هستند، پنجره ها را با حفاظ بسته اند و یک صدای زوزه ترسناک کل خانه را برداشته است.
از این جا به بعد ماجرا تبدیل می شود به یک بازی نفس گیر با ترس؛ انگار کلیدی دستت است که درِ یک دنیای تاریک و ناشناخته را باز می کند. اگر دلش را داشته باشی، فقط کافی است یک قدم از فضای امن همیشگی ات بیرون بیایی و وارد تالار وحشت شوی، جایی که همیشه برای یک نفر دیگر هم جا هست.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.