اگر روی میز تحریرت یا دیوار اتاقت یک نقشه داشته باشی و با دقت گوشه بالا سمت چپش را نگاه کنی، وسط یک جنگل پرپشت و خوش آب و هوا یک ساختمان بزرگ می بینی که روی سردرش نوشته اند: مدرسه شبانه روزی اردوگاه سه کله گاو، با مدیریت آقای مدیرتراشی. از همان اول معلوم است اینجا قرار نیست یک مدرسه معمولی باشد؛ هر گوشه اش یک ماجرای تازه دارد و هر روزش می تواند تبدیل به یک اتفاق بامزه یا عجیب شود.
توی جلد سوم «اردوگاه سه کله گاو»، قصه از جایی جذاب تر می شود که پای ستاره شدن و شانس های یکهو و غافلگیرکننده وسط می آید؛ از آن اتفاق هایی که یک شب می خوابی و صبح بیدار می شوی و می بینی دنیا می خواهد تو را پرت کند وسط سینما و شهرت، تازه با یک مامان پولدار و هنرمند هم! ولی وقتی تعداد بچه ها زیاد باشد و همه با هم رویاهای بزرگ داشته باشند، این شانس بینشان دست به دست می شود و اوضاع قاطی می کند. آخرش یا شانس خسته می شود و می رود، یا شاید همه با هم تبدیل به ستاره های کوچکی می شوند که کنار هم می درخشند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.