چه بدشانسی بزرگی! همين که وارد مدرسه شديم، دوشيزه پشت پرپری حسابی ناراحت بود و گفت يک خبر بد دارد: گردنبند دوست داشتنی و قديمی اش، همان که می خواست برای روز عروسی نگهش دارد، يک جوری غيبش زده و پيدا نمی شود.
ما هم بعد از مدرسه سريع توی لانه درختی مان يک جلسه فوری گذاشتيم. اين بار انجمن مخفی برنامه ريزی عروسی قرار نبود فقط برنامه بچيند؛ تبديل شديم به کارآگاه های مخفی تا سر از ماجرای گردنبند گمشده دربياوريم و قبل از به هم ريختن عروسی، همه چيز را روبه راه کنيم.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.