داشتم توی خیال خودم یک تعطیلات درست و حسابی می دیدم؛ آسمون آبی، ساحل نرم، آفتاب دلچسب و یک عالمه آرامش دور از شلوغی شهر موش ها. فقط می خواستم چند روزی استراحت کنم و هیچ دردسری سراغم نیاد. اما خب، وقتی پای تراپولا وسط باشد، خیال راحت داشتن زیادی خوش بینانه است!
یکهو همه چیز عوض شد و به جای آن ساحل رویایی، سر از یک هتل داغون درآوردم که انگار سال ها تمیزش نکرده بودند. بدترش این بود که تخت خوابم پر از کک شده بود و ول کن هم نبودند! حالا باید ببینیم از این سفر عجیب و غریب و حسابی اعصاب خوردکن، می شود چیزی به اسم تفریح درآورد یا نه. کتاب «ماکاموشی، بزن بریم با کوسه ها شنا کنیم!» یک ماجرای بامزه و پرهیجان از جرونیمو استیلتن است که تا آخرش غافلگیرت می کند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.