وقت خوابه و خرچنگ خان کلی خسته است و فقط می خواهد سرش را بگذارد و بخوابد. اما پلانکتون انگار تازه انرژی گرفته و اصلا خوابش نمی آید. هی بهانه می آورد؛ اول می گوید باید حمام بروم، بعد هم اصرار می کند خرچنگ خان برایش قصه شب تعریف کند.
خرچنگ خان هم بین خستگی و دل نازک بودن گیر کرده و هر بار یک جوری همراهی اش می کند تا شاید بالاخره پلانکتون آروم شود. حالا سوال اینجاست: پلانکتون بالاخره کوتاه می آید و می گذارد خرچنگ خان بخوابد یا امشب هم قرار است ماجرا ادامه داشته باشد؟
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.