جرمی هر شب توی خوابش یک جفت کفش مارک دار و خوشگل می بیند؛ همان هایی که تقریبا همه همکلاسی هایش دارند، غیر از خودش و آنتونیو. او هم دلش می خواهد مثل بقیه باشد، ولی حرف مادربزرگش همیشه توی گوشش است: آدم باید چیزی را بخرد که واقعا لازم دارد، نه فقط چیزی را که دوست دارد.
یک روز جرمی توی یک فروشگاه خیریه همان کفش های محبوبش را با قیمت خیلی کمتر پیدا می کند. هیجان زده می شود و با این که کفش ها کمی برایش کوچک است، باز هم می خردشان. اما بعدش کم کم می فهمد داشتن یک کفش خاص همه چیز نیست و گاهی مهربانی و انتخاب درست، خیلی بیشتر از مارک و ظاهر ارزش دارد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.