میمون کوچولو توی جنگل حسابی کیف می کرد؛ هر طرفش پر بود از بازی و کشف چیزهای تازه. از شاخه ها بالا می رفت، این طرف و آن طرف می پرید و کلی چیز دیدنی پیدا می کرد. ولی بعضی وقت ها همه چیز دقیق همان طوری که دوست داشت پیش نمی رفت و همین کلافه اش می کرد.
او کم کم از اینکه بعضی کارها از توانش خارج بود خسته شد و با خودش گفت باید یک کاری بکنم. برای همین یک روز تصمیمی گرفت که هم شجاعانه بود و هم خیلی بزرگ؛ تصمیمی که می تواند نگاهش را به خودش و دنیای اطرافش عوض کند و به بچه ها یاد بدهد با سختی ها چطور کنار بیایند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.