همه به من می گن چوب کبریت، چون گوش هام بزرگه و قیافه ام یه جورایی خاصه. بدتر از اون اینه که پدر و مادرم انگار کلا یادشون رفته منم وجود دارم. توی این تنهایی فقط دخترخاله ام، زابت، یه جورایی کنارمه وگرنه دوستی ندارم. ولی خب اوضاع قراره از یه جایی به بعد عوض بشه.
یه روز چند تا پسر قلدر گیرم انداختن و می خواستن صورتم رو سنباده بکشن تا ببینن واقعا مثل چوب کبریت روشن می شم یا نه! درست همون موقع یه پسر ناشناس و مرموز پیداش شد و نجاتم داد؛ جالب تر این که من رو با اسم واقعی خودم صدا زد: زوئلی. کسی که نه مسخره ام می کنه، نه مثل بقیه نگاهم می کنه و همین شروع یه ماجرای تازه ست.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.