سنجابک حسابی گرسنه اش شده و تند تند می دود تا یک چیزی برای خوردن پیدا کند. همین طور که می رود، به یک تپه پر از علف می رسد و بالای تپه یک درخت گردو می بیند. دلش قنج می رود و با ذوق به سمتش می دود، اما حواسش نیست که جلوی پایش یک گودال است.
یک دفعه سر می خورد و به جای این که برسد بالای تپه، می افتد ته گودال. حالا سنجابک باید راهی پیدا کند که از آنجا بیرون بیاید و به گردوها برسد. آخرش چه می شود؟ اگر دوست داری بفهمی چه بلایی سر سنجابک خیلی گرسنه می آید، این کتاب را بخوان.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.