توی دل جنگل، یه بچه گرگ کوچولو نشسته و زار زار گریه می کند؛ نه چون گرسنه است و نه چون تنهاست، فقط چون هیچ اسمی ندارد. برایش عجیب است که همه یه چیزی برای صدا زدن دارند، اما او انگار توی دنیا جا نیفتاده و همین حسابی دلش را سنگین کرده.
داستان از جایی قشنگ تر می شود که سر راهش به یه پیرمرد مرموز می خورد؛ پیرمردی که یه کیسه عجیب روی دوشش انداخته و معلوم نیست توش چی قایم کرده. همین برخورد ساده، شروع یه ماجرای رویاپردازانه و بامزه است که کم کم می تواند همه چیز را برای بچه گرگ عوض کند؛ شاید حتی اسمش را هم.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.