یک شب آرام و کمی مرموز است؛ ماه از پشت پنجره سرک می کشد اما نصف صورتش پشت ابرها قایم شده. لیلی و لالا خوابشان نمی برد و کنار پنجره نشسته اند و چشم از یک پیله روی گل های شمعدانی بر نمی دارند. هی به هم نگاه می کنند و منتظرند ببینند بالاخره اتفاقی می افتد یا نه.
لیلی هر چند دقیقه یک بار می پرسد: «به دنیا آمد؟» و لالا جواب می دهد: «نه، هنوز نه!» اما همین انتظار ساده کم کم تبدیل می شود به یک خبر مهم و شیرین که توی دل قصه پنهان شده. اگر دوست داری بفهمی آخرش چی از آن پیله بیرون می آید و چه خبر می شود، باید خودت کتاب «آمد آمد به دنیا آمد» را بخوانی.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.