تاب کوچولو بالای شاخه های یک درخت گیر افتاده و هی با خودش فکر می کند چرا هیچ کس نمی آید تاب بازی. از پایین، گربه ای رد می شود و بهش می گوید مشکل این است که آن قدر بالا و دور از چشم است که کسی حواسش به او نیست. تاب هم هر بار می گوید «خب» و بیشتر کنجکاو می شود که آخرش قرار است چه اتفاقی بیفتد.
این قصه بامزه و شیرین، بچه ها را دنبال خودش می کشد تا بفهمند بالاخره تاب تکان می خورد یا نه و چه کسی قرار است روی آن بنشیند. اگر دوست داری آخر ماجرا را بفهمی و ببینی گربه چه نقشی توی داستان دارد، باید خودت کتاب تابی بالای یک درخت را بخوانی.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.