بهار از راه رسیده و عید شده، اما دیو حسابی تنهاست و می داند عیدِ بی همدم مزه ندارد. برای همین راه می افتد سمت خانه نمکی تا او را با خودش ببرد. توی دلش هم هی می گوید کاش این دفعه نمکی یادش رفته باشد در هفتم را ببندد!
دیو چند قدم جلوتر می رود و شروع می کند یکی یکی درها را چک کردن؛ هفتم بسته است، پس ششم چی؟ پنجم چطور؟ هر در که جلوتر می رود، ماجرا هی پیچیده تر و هیجان انگیزتر می شود. آخرش چه می شود و نمکی از دست دیو در می رود یا نه؟ باید خودت «هفت در باز» را بخوانی تا بفهمی.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.