آلکسیس یه مدتیه یه فکر بدجور تو سرش افتاده؛ حس می کند مامان و باباش می خواهند دوباره یه نی نی بیارن! از بس هم تو مدرسه و بین دوستاش حرف های عجیب درباره بچه ها شنیده، ناخودآگاه از نوزادها بدش میاد و هی با خودش تصور می کند خونه شان قرار است چه شلوغی ای بشود.
برای همین تصمیم می گیرد هر جوری شده مامان و باباش را منصرف کند و شروع می کند به نقشه کشیدن و دلیل آوردن. ولی همین که جلوتر می رود، کم کم می فهمد همه چیز اون طوری که فکر می کرده نیست و یه ماجرای بامزه و غافلگیر کننده در انتظارشه…
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.