آنا کیت برای مراسم خاک سپاری مامان زی، صاحب کافه توکای سیاه، دوباره برمی گردد به ویکلو؛ یک شهر کوچیک و دورافتاده بین کوه های آلاباما. قرارش این بود که فقط چند روزه کارها را جمع کند، کافه را ببندد و اموال مادربزرگش را مرتب کند و برگردد. اما هرچی بیشتر توی شهر می ماند، بیشتر درگیر حال و هوای عجیب و آدم هایش می شود؛ مخصوصا وقتی سر و کله حرف های قدیمی و رازهای خانواده پدری اش پیدا می شود، چیزهایی که آنا کیت همیشه سعی کرده بود ازشان فاصله بگیرد.
از آن طرف، خود کافه و داستان مرموز توکای سیاه که همه درباره اش حرف می زنند، کم کم آنا را می کشد سمت یک جور کشف و شهود آرام. این رمان با یک رئالیسم جادویی لطیف جلو می رود؛ جادویی که توی زندگی روزمره حل شده و بیشتر از اینکه نمایش باشد، به درد احساسات و پیوندهای انسانی می خورد. آخرش هم آنا کیت باید تصمیم بگیرد با گذشته و تعلق خاطرش چه کار کند و آیا این توکای سیاه با بال های شکسته هم می تواند دوباره پرواز کند یا نه.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.