رابی از همان اول یک رویای بزرگ توی سرش داشت: فوتبالیست شدن. حتی وقتی هنوز توی شکم مامانش بود هم آن قدر تکان می خورد و لگد می زد که همه می گفتند انگار دارد به یک توپ فوتبال شوت می کند. وقتی بزرگ تر شد، شوت های محکم و دقیقش همه را حیرت زده می کرد و هر تیمی دلش می خواست رابی را کنار خودش داشته باشد.
اما یک دردسر جدی سر راهش بود: رابی خیلی خجالتی بود. اینکه توی زمین بازی دیده شود، با بقیه حرف بزند و خودش را نشان بدهد برایش سخت بود. این داستان بامزه و دوست داشتنی، ماجرای تلاش رابی است برای اینکه هم فوتبالیست خوبی باشد و هم کم کم از لاک خجالتش بیرون بیاید.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.