تانیشا تو کلاس ورزش باید از دیوار صخره نوردی مدرسه بالا بره، اما همین که به دیوار نگاه می کند دلش خالی می شود. حس می کند بدنش اونقدر قوی نیست و مثل کایلا که راحت تا بالا می رود، از پسش برنمی آید. برای همین مدام با خودش فکر می کند شاید اصلا «قوی بودن» برای او نیست.
اما کم کم با کمک خانواده اش می فهمد قدرت فقط توی عضله و زور بازو خلاصه نمی شود. گاهی قوی بودن یعنی حاضر شدن و تلاش کردن، حرف زدن وقتی لازم است، و تسلیم نشدن حتی وقتی می ترسی. تانیشا یاد می گیرد وقتی آدم ها کنار هم کار می کنند و به هم اعتماد دارند، خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنند قوی می شوند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.