رویای یونس، برادرِ قصه دوست من، بالاخره واقعی می شود و یک دفعه سر از افسانه معروف «جک و لوبیای سحر آمیز» در می آوریم. دیدار با خودِ جک کلی هیجان دارد، اما همه چیز طبق داستان پیش نمی رود؛ ما ناخواسته گند می زنیم و مسیر ماجرا را عوض می کنیم، طوری که جک دیگر نمی تواند به آن ثروتی که باید، برسد.
حالا نوبت ماست که اوضاع را جمع و جور کنیم: باید با یک آدم حقه باز سر و کله بزنیم، دانه لوبیای جادویی را طوری به کار بیندازیم که تا آسمان قد بکشد، مواظب باشیم لقمه غول نشویم و در نهایت غازِ تخم طلا را پیدا کنیم. وگرنه نه جک به گنجش می رسد، نه ما از این دردسرِ غول پیکر جان سالم به در می بریم.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.