جادوگرها و ورد و جنبل ها همیشه هیجان انگیزند، نه؟ جادی هم دقیقا همین حس را دارد و دوست دارد با جادو کردن همه را شگفت زده کند. اما هر کاری می کند مامان اصلا ذوق نمی کند و می گوید «جادوی واقعی» چیزهای دیگری است؛ مثل کار آرایشگر، خیاط یا فروشنده ای که با هنرشان انگار معجزه می کنند. همین حرف ها جادی را بیشتر کلافه می کند و مدام دنبال راهی می گردد که ثابت کند جادوگری بلد است.
بالاخره یک فکر تازه به سرش می زند تا مامان را هم قانع کند و نشان بدهد جادو فقط توی قصه ها نیست. در همین رفت و آمدها و آماده شدن برای یک مهمانی خانوادگی، جادی با مامان و داداش کوچولویش وارد ماجرایی بامزه و دوست داشتنی می شوند؛ ماجرایی که هم خنده دارد و هم نگاه جالبی به معنی «واقعی» بودن جادو می دهد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.