داستایفسکی وسط حرف ها انگار یکهو چیزی یادش می افتد و از نمایشی سه پرده ای می گوید؛ قصه چند مسافر که با هم راهی پترو آباد می شوند. این ها خودشان را خیلی زرنگ و حقه باز و اهل معرکه می دانند و مدام لاف می زنند و بد و بیراه می گویند، اما ته دلشان آن قدرها هم تیره نیست. وقتی پای مقایسه با آدم های واقعا شرور وسط می آید، می فهمی همین به ظاهر لات و لوت ها چقدر ساده دل و نرم دل اند.
در طول راه، اتفاق ها یکی یکی رو می شود: گاهی می برند، گاهی می بازند، نقشه می کشند، دست به دزدی می زنند، گیر قاچاقچی ها و آدم های خطرناک می افتند و با هزار زحمت در می روند. قصه کم کم آن ها را می کشاند به پرده آخر؛ جایی که قرار و مدارها جور می شود و همه چیز سمت یک قمارخانه پشت انبار نفت می رود. حالا باید دید رفاقت تا کجا می ایستد وقتی پای قمار و وسوسه و جمع شدنِ تضادها وسط باشد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.