«ردپای هیچکس» اثر علیرضا برازنده نژاد، قصه ای است از حال و هوای این روزها؛ روزهایی که آدم ها مدام بین ماندن و رفتن گیر می کنند. انگار شهر (و شاید تهران بیشتر از همه) پر شده از جای خالی: از آدم هایی که نیستند، از رابطه هایی که کم رنگ شده اند، از شغل هایی که بی صاحب مانده اند و از دل هایی که دیگر مثل قبل گرم نمی شوند.
در این روایت، مهاجرت فقط عوض کردن کشور نیست؛ یک جور جا به جا شدن روح است. بعضی ها می روند و بعضی ها می مانند، اما هر دو گروه دنبال یک تکیه گاه امن اند؛ جایی برای آرام گرفتن، حتی اگر آخرش فقط یک «تدفینگاه» باشد. کتاب با اشاره های ادبی و فضایی مه آلود و تماشایی، حس دوگانگی و سرگردانی را زنده می کند؛ همان لحظه ای که آدم فکر می کند خنجری را از قبل دیده، اما نمی داند قرار است کجا فرود بیاید.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.