سرهنگ علی نقی خان مثل آدمی که روی آتیش نشسته باشد، زیر سایبان نیمه خراب قرار و آرام نداشت. گرمای ظهر کلافه اش کرده بود و هر چند لحظه یک بار می زد بیرون، دست های درشتش را می آورد جلوی پیشانی تا جلوی نور را بگیرد و به دوردست زل می زد. زیر لب غر می زد که این یکی باز چرا پیداش نشد و چطور همه را معطل خودش کرده.
هرچه زمان می گذشت، عصبانیتش بیشتر بالا می رفت و بد و بیراهش تندتر می شد؛ مخصوصا وقتی یاد آن مرد یک چشم می افتاد که همیشه یک جوری اعصاب همه را خرد می کرد. فضای داستان پر از انتظار و دلخوری و بدگمانی است و از همان اول شما را می اندازد وسط یک موقعیت پرتنش که معلوم است قرار است ماجراهایش کم کم رو شود و گره ها یکی یکی سفت تر شوند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.