در کتاب «کاش از خالی می نوشتم» از لوییز گلیک، با شعرهایی روبه رو می شوید که ساده شروع می شوند اما آرام آرام عمیق می روند؛ انگار یک اتفاق خیلی معمولی مثل آمدن پرنده ای کنار پنجره، تبدیل می شود به نشانه ای برای فکر کردن به زندگی، قضاوت شدن، و چیزهایی که در سکوت پنهان می مانند. تصویرها روشن و زنده اند و شعرها طوری جلو می روند که خواننده را وادار می کنند چند بار مکث کند و برگردد به جمله ها.
این شعرها بیشتر از اینکه دنبال داستان گفتن باشند، حال و هوا می سازند: سکوتی که ناگهان می شکند، نشانه هایی که می آیند و می روند، و حس عجیبی از حسادت به آزادی موجوداتی که دل کوچک دارند اما سبک تر زندگی می کنند. گلیک با زبانی دقیق و برنده، شما را می برد سمت سوال هایی مثل اینکه آزادی واقعی چیست و چرا آدم با همه انسانی بودنش باز هم گاهی دلش می خواهد مثل پرنده ها بی وزن باشد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.