تصور کن یه شب حسابی تاریک و طوفانیه؛ رعد و برق توی آسمون می ترکونه و صدای غرش توی دره می پیچه. هر بار که آسمون روشن می شه، ابرهای تیره و شاخه های درخت ها برای چند لحظه مثل عکس ظاهر می شن و دوباره همه چی می ره توی سایه.
فقط یه نور آروم هم هست؛ ماهی که پشت مه لندن کم جون می درخشه و نورش مثل یه نخ نازک روی زمین می افته. با این حال، برای یه قصه ترسناک این آرامش کافی نیست؛ داستان های دلهره آور هوای وحشی می خوان، از همون شب هایی که انگار خود شهر هم نفسش رو حبس کرده.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.