«شکارچیان در برف» از توبیاس وولف یک داستان کوتاه تیز و تکان دهنده است که توی سرمای استخوان سوز زمستان اسپوکین می گذرد. ماجرا با سه دوست به اسم تاب، فرانک و کنی شروع می شود که راهی شکار شده اند، اما خیلی زود معلوم می شود این سفر بیشتر از اینکه شکار باشد، میدان سنجش قدرت و تحقیر و زخم های قدیمی است. برف و سکوت و جاده های یخ زده فقط پس زمینه نیستند؛ انگار همان سردی و فاصله ای را نشان می دهند که بین این سه نفر افتاده و هر لحظه بیشتر می شود.
تاب همیشه زیر نگاه سنگین و دست انداختن بقیه است، فرانک پشت شوخی هایش یک عالمه تناقض و پنهان کاری دارد، و کنی هم با زورگویی و خشونت، فضا را مدام ناامن تر می کند. تنش ها کم کم بالا می گیرد تا جایی که یک شلیک همه چیز را عوض می کند و آدم می ماند این کار دفاع بوده یا انفجار خشم جمع شده. وولف خیلی ساده و بی ادا نشان می دهد چطور چیزی که اسمش را رفاقت می گذاریم، وقتی روی ترس و سلطه بنا شود، می تواند در یک لحظه فرو بریزد و آدم ها را وسط برف تنها بگذارد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.