بعد از این که تایگرکلاو شکست مي خورد و از قبیله تاندِر تبعید مي شود، فايرهارت هنوز هم خيال راحت ندارد. او مدام حس مي کند اين دشمن خائن يک جايي در جنگل پنهان شده و فقط دنبال يک فرصت است تا ضربه اش را بزند.
اما دردسرها فقط به اين ختم نمي شود. تابستان براي فايرهارت پر از اتفاق هاي سنگين است: نشانه هاي بد و هشداردهنده، شاگردي که يک راز شوکه کننده را پنهان کرده، و رهبر قبیله اي که ديگر مثل قبل نيست و انگار فقط سايه اي از خودش مانده. از طرفي هوا هر روز داغ تر و خفه تر مي شود و همه کم کم خودشان را براي يک طوفان بزرگ آماده مي کنند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.