داستان کتاب «روباه» درباره دو زن به اسم بانفورد و مارچ است که در یک مزرعه کنار هم زندگی می کنند؛ بدون این که ازدواج کرده باشند و همین موضوع در فضای آن زمان کلی نگاه و حرف پشت سرشان می آورد. بانفورد ظریف و کم جان است، اما مارچ از نظر بدنی محکم تر و به ظاهر مردانه تر به نظر می رسد، با این حال چهره اش احساساتی و زنانه است. در دل زندگی روزمره شان، ترس و دل نگرانی نسبت به زنانگی و باروری هم خودش را نشان می دهد؛ تا جایی که حتی تصمیم هایشان درباره حیوانات مزرعه هم رنگ و بوی همین نگرانی ها را دارد.
یک روباه مزاحم آرامش مزرعه می شود و هرچقدر مارچ تلاش می کند از شرش خلاص شود، موفق نمی شود و کم کم یک جور کشش عجیب نسبت به روباه در او شکل می گیرد. کمی بعد هنری، یک مرد جوان، وارد زندگی این دو نفر می شود و انگار بین حضور او و روباه یک ارتباط پنهان وجود دارد. دیوید هربرت لارنس در این داستان کوتاه و پرکشش، درگیری های درونی آدم ها، کشمکش میان غریزه و منطق، و اثرات دنیای مدرن روی احساس و زندگی را به شکل ظریف و تاثیرگذار روایت می کند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.