جوجه تیغی های پسر عمو با یک عالمه تیغ پشت شان می افتند به راه و دور یک تپه خاکی هی می چرخند. هر کدام فکر می کند اگر بیشتر بچرخد بالاخره به پسر عمویش می رسد، اما انگار هر بار یک ذره هم دورتر می شوند و دیدارشان جور نمی شود.
کم کم خستگی می افتد به جان شان و دلشوره می گیرند. یکی می گوید نکند پسر عموی من گم شده باشد؟ آن یکی هم همان نگرانی را تکرار می کند. قصه از همین دلواپسی بامزه شروع می شود و بچه ها را می برد توی یک ماجرای شیرین و ساده درباره پیدا کردن همدیگر.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.