یه لحظه برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم و وقتی دوباره رو به جلو شدم، یه دفعه و بی هیچ اخطاری دیدم یه درخت درست جلوی پام با صدای خفه ای افتاد. هنوز شوکه بودم که از پشتش یه موجود سیاه و گنده بیرون زد؛ قد و هیکلش چند برابر یه آدم معمولی بود. سرما مثل برق از زیر پوستم رد شد و پام به زمین چسبید. مغزم قبول نمی کرد چطور تونسته این قدر بی صدا ازم رد بشه و جلوتر کمین کنه.
داستان «سلحشوران پارله آن» توی سرزمینی می گذره که حال و هوایش آدم رو یاد ایران باستان می ندازه؛ جایی که قهرمان ها باید رو در روی اهریمن هایی بایستن که همیشه هم شکل و شمایل مشخصی ندارن. گاهی خودشون رو مثل آدم های عادی جا می زنن، گاهی با حقه و شعبده سر و ته قضیه رو هم می آرن، یه وقت هایی هم پای جادو وسطه. اما بیشتر وقت ها همون قدر ترسناک و مرموزن که آدم دلش می خواد هر چی زودتر بفهمه آخر این نبرد به کجا می رسه.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.