خانواده ویلکینسون تا همین دیروز مثل خیلی ها زندگی معمولی و آرامی داشتند، اما وسط روزهای جنگ همه چیز یک دفعه به هم می ریزد. وقتی می خواهند با عجله بروند پناهگاه ته باغ، بمب درست روی خانه شان می افتد و خیال می کنند کار تمام است. ولی ماجرا تازه از همان جا شروع می شود؛ چون اعضای خانواده ناگهان می فهمند دیگر آدم معمولی نیستند و به روح تبدیل شده اند.
اولش شوکه و هول شده اند، رنگشان پریده و دست و پایشان می لرزد، اما کم کم می بینند از نظر ظاهر و اخلاق خیلی هم با قبل فرق نکرده اند. مامان بزرگ با ناباوری سرش را تکان می دهد و انگار خودش هم باورش نمی شود که حالا یک روح است. از این جا به بعد، قصه وارد دنیایی عجیب و بامزه می شود؛ جایی که خانواده باید یاد بگیرند با وضعیت جدیدشان کنار بیایند و سر از دردسرهای تازه در بیاورند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.