تیک تاک ساعت بلندتر از همیشه توی سرم می پیچد و انگار زمان دارد با من لج می کند. هنوز سنگینی آخرین نبرد با قبیله های شیاطین روی شانه هایم مانده و نفس کشیدن را سخت کرده. کم کم تکه های پازل کنار هم می نشیند و حقیقت خودش را نشان می دهد، اما همزمان لیست تلفات هم هی طولانی تر می شود. با هر اسمی که به آدم های از دست رفته اضافه می شود، دل و جراتم یک ترک تازه برمی دارد.
با این حال هنوز ته ماجرا امید هست. یک بچه نجات پیدا کرده، یک زندگی از دست رفته و همان پیشگویی که مدت ها مثل سایه دنبالم بود بالاخره رنگ واقعیت گرفته. حالا باید بین ترس و ادامه دادن یکی را انتخاب کنم، چون این قصه تازه دارد جدی تر می شود و هیچ چیز مثل قبل نیست.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.