تا حالا فکر کردی اگه خواب از سرت بپره و شب برات تموم نشه چی میشه؟ لوئیس و جیمز از یه کنجکاوی ساده شروع کردند؛ آخر شب یواشکی می زدند بیرون و توی تاریکی پرسه می زدند. کم کم چندتا از دوست های دیگه هم همراهشون شدند و برای هیجان، سراغ عمارت قدیمی و نیمه خرابه خانواده هراس رفتند. همون جا بود که فهمیدند شب همیشه هم سرگرم کننده نیست.
هرچی جلوتر میرن، مسیرشون به جاهای ترسناک تر و ناشناخته تری می کشه و اتفاق هایی می افته که اصلا طبیعی به نظر نمی رسه. تاریکی انگار سنگین تر میشه و ماجرا شکل اهریمنی پیدا می کنه. درست وقتی فکر می کنند کنترل اوضاع دست خودشونه، قتل ها یکی یکی شروع میشه و حالا دیگه «بچه های شب» باید بفهمند پشت این کابوس واقعی چی پنهانه.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.