صفورا را توی محل به اسم «صفورا اره» می شناختند؛ نه چون نجار بود، چون زبانش مثل اره می برید! قد و بالای درشتی داشت، دست های بزرگ و شانه های پهن، و یک خال گوشتی کنار لبش که بیشتر هم به چشم می آمد. زود از کوره در می رفت، با کوچک ترین چیزی جوش می آورد و با حرف های تندش می توانست همه را کلافه کند یا حتی آدم ها را به جان هم بیندازد.
اما ماجرای صفورا فقط غرغر و تندی نیست. پشت آن همه سر و صدا و بداخلاقی، یک چیز خاص در وجودش هست که باعث می شود نتوانی راحت از کنارش رد شوی. هر وقت پای دلش وسط می آید، چشم هایش برق می زند و انگار یک صفورای دیگر می شود؛ چون صفورا عاشق است و همین عشق، قصه را شیرین و دیدنی می کند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.