مامانه بچه اش رو همون جوری که پابرهنه است بلند می کنه، یه عالمه می بوسدش و لپ و شکمش رو قلقلک می ده. بچه از ته دل قهقهه می زنه و خونه پر از خنده می شه.
من و تارا هم بی اختیار نگاهمون می خنده و لبخند می شینیم؛ انگار این خنده به همه سرایت می کنه. هر چی توی ذهنم می گردم، از همون وقت هاست که یادم می آد این لحظه ها چقدر واقعی و شیرین بودن.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.