با هیجان به هنری می گویم که می تواند به من اعتماد کند و ازش می خواهم راستش را بگوید: چرا این قدر دور و بر خانواده بکستر می پلکی؟ هنری اولش طفره می رود و می گوید همچین کاری نمی کند و باید برود. درست وقتی می خواهد از اتاق بیرون بزند، یادش می اندازم عینکش جا مانده و برای اینکه فضا از اون حالت سنگین دربیاید، چند ثانیه عینک را می زنم.
فکر می کنم مثل عینک های معمولی همه چیز تار می شود و می شود باهاش شوخی کرد، اما قضیه برعکس از آب درمی آید؛ همه چیز را واضح و دقیق می بینم، انگار اصلا عینک شماره ندارد. همین یک نکته کوچک، تبدیل می شود به شروع یک شک و سوال بزرگ: این عینک واقعا چی هست و هنری دقیقا چه چیزی را پنهان می کند؟ از اینجا به بعد داستان کتاب عقرب وارد ماجرایی پر از کنجکاوی و راز می شود.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.