باباها کلا موجودات دوست داشتنی اند، حتی اگر یک کم تپل باشند یا مثل بابای این قصه از صبح تا شب کنار بخاری لم بدهند و هی چایی با آبلیمو بخورند. حتی اگر بیشتر وقت ها چپق بکشند و همان قصه های همیشگی را چند بار تعریف کنند، باز هم بودن شان دل آدم را قرص می کند.
اما وقتی یک روز بابا یهو گم می شود، همه چیز فرق می کند. حالا نوبت بچه است که دست به کار شود و با کلی فکر و تلاش، دنبال سرنخ ها بگردد تا بابایش را پیدا کند. «خرسی که چپق می کشید» نوشته جواد راهنما از انتشارات هوپا یک داستان گرم و بامزه درباره خانواده، دلتنگی و شجاعت بچه هاست.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.