توی این کتاب، یان نیمه شب با ترس و عجله می رود سراغ شش تا برادر بزرگ ترش و بیدارشان می کند. بهشان می گوید که احساس می کند پدرشان می خواهد بلایی سرشان بیاورد و همین حرف کافی است تا همه چیز به هم بریزد. برادرها بی معطلی تصمیم می گیرند از مزرعه و خانه پدر و مادرشان بزنند بیرون و راه بیفتند به سمت غرب، بی آنکه بدانند آخر این فرار به کجا می رسد.
قصه فقط از نگاه یک نفر تعریف نمی شود و همین جذابش می کند؛ هر فصل انگار از زبان یک آدم تازه است. از مددکار اجتماعی گرفته تا پدر و مادر یان، خود برادرها، راننده کامیون، نانوا و حتی یک نویسنده، هر کدام تکه ای از ماجرا را جور دیگری می بینند و روایت می کنند. این رفت و برگشت بین صداهای مختلف باعث می شود کم کم حقیقت داستان روشن تر شود و خواننده مدام دنبال این باشد که چه اتفاقی افتاده و چرا.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.