لیوی یک لیوان کوچولوی شیشه ای است که روی میز نشسته و منتظر است پارچ آب از راه برسد. همان موقع یک زنبور بامزه به اسم ویزی چشمش به لیوی می افتد و با خودش می گوید حیف است این یکی تنها باشد، بهتر است بروم سراغش و یک بازی درست و حسابی راه بیندازم.
ویزی پر می زند و داخل لیوی می رود، دور تا دورش می چرخد و با دقت دیواره های شفافش را نگاه می کند. اما چیزی که ویزی آنجا می بیند و کاری که لیوی بعدش انجام می دهد، داستان را حسابی شیرین و غافلگیرکننده می کند. اگر کنجکاوی بدانی آخرش چه می شود، این کتاب را بخوان.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.